دوست جان تولدت مبارک.
دوست جان تولدت مبارک.
من احساساتی ام ، خیلی ، خیلی خیلی زیاد، معنی کلمه تسلیت رو نمیفهمم اصلا، درکش نمیکنم اصلا. دلی که درد داره تسلیت به کارش نمیاد، تسلیت یه کلمه ست به زبون آوردنش هیچ تسلی ای نداره واسه م، دلی که درد داره فقط درمانش دلداره
من معنی انتظارو میفهمم، معنی مادر بودنو میفهمم، معنی تنگنارو میفهمم..
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود...
امان از دل مادری که انتظار بچه ش رو میکشه، ای خدا عظمتتو شکر، نمیشه کاری کنی برای دل مادرا؟ تو که همه کار ازت بر میاد، میشه کاری کنی معدنچی ها از عمق 1800 متری زنده بیرون بیان؟ انتظار سخته خدا، هیچ مادری رو با بچه ش امتحان نکن...
قبلترها
یکی بودی
یک جا بودی
یک آن بودی
...
میخواهم اقلا یک نفر باشد
که من با او از همه چیز
همانطور حرف بزنم
که با خودم حرف می زنم
ابله - داستایوفسکی
بعد از چهارده سال سیگارش را ترک کرده بود
بهش گفتم چه حسی داری؟
گفت حس نترسیدن، حالا دیگه هر کسی رو بخوام می تونم ترک کنم....
سید محمد مرکبیان از کتاب آغوشی برای یک سفر طولانی
عادت کردن بده خوب جان خیلی بده ، یه جورایی حتی میتونم بهش بگم زندان ، عادت نگهت میداره تو یه چارچوب، آزادی رو از فکر و خیال و جسمت میگیره و محدودت میکنه از اون بدتر این احساسه که فکر میکنی توان ترک اون عادت رو نداری.. یه نظریه ای دارم برای خودم که میگم اکثر رفتارها و اعمالمون که بهش معتادیم فقط تو مغزمون اتفاق میوفته مثلا فکر میکنیم که نمیتونیم سیگار رو ترک کنیم در صورتی که بدنمون توان ترکش رو داره این ذهن ماست که سخت تغییر میکنه و ترک میکنه یه سری چیزارو.. بارون میباره خوب جان، بریم قدم بزنیم؟ زیر بارون بستنی قیفی بخوریم؟ خوب جان عجیب سردمه...
راستش خیلی سردرگم بودم خوب جان، افکارم به شدت پراکنده بود، کلافه بودم و نمیدونستم باید چه جوری افکارمو منظم کنم، کتاب خوندن همیشه حالمو خوب میکرد ولی وقتی از تو کتابخونه م کتاب بر میداشتم فقط میتونستم بهش نگاه کنم بدون اینکه چیزی بخونم، تا اینکه معجزه ای شد انگار، تو خیابون انقلاب راه میرفتم و کتاب دست فروشارو تماشا میکردم که چشمم خورد به "روسپی بزرگوار" ژان پل سارتر دلم خواست بخونمش به خاطر اسم نویسنده ش، کتاب رو گرفتم دستم ولی باز نتونستم بخونمش گزاشتمش سر جاش رو راه افتادم ، اما نتونستم تحمل کنم از اینترنت دانلودش کردم و خوندم ، زیبا بود خوب جان خیلی زیبا بود.. فکر کنم اینم از اون کتابایی بود که باید میخوندمش تو زندگیم ، معجزه ی دوم زمانی رخ داد که به صورت کاملا اتفاقی با "میرا" آشنا شدم نوشته ی "کریستوفر فرانک" نمیدونم باید چه جوری تعریفش کنم فقط میتونم بگم که کتاب اعجاز داشت، ریتم معمولی داستانارو نداشت و من بی نهایت دوستش داشتم.. همیشه به معجزه معتقد بودم و الان فکر میکنم این دو تا داستان منو به سمتی میبرن که واقعا بهش احتیاج داشتم ...
نوشتن گاهی تنها پناه میشه خوب جان و خوندن تنها آرامش، خوندن از دنیای اطرافم جدام میکنه و نوشتن سبکبالم میکنه، به نظرت میشه پروازم تجربه کرد؟
شاید باورت نشه خوب جان ولی حتی عشقم چند نوع داره البته من زیاد موافق گفتن کلمه عشق به هر نوع احساسی نیستم یا اصلا شاید باید جمله م رو اصلاح کنم و بگم عشق یکیه و احساس های مختلفی که بهش میگیم عشق زیادن و متنوع... بیا هی حرف بزنیم نه که واقعا کلمه حروم کنیما مثلا تو نگاهتو محدود کن به من منم هی از خجالت آب میشم.. اخه خوب جان این چه نگاه کردن است؟.. نگاه تو نه تنها غنی تر از کلمه ست لطیف تر از ابر و سنگین تر از کوه هم هست آخ خوب جان خوب جان خوب جان این چه نگاه کردن است؟.. دیروز که اومدم تو خیابون سرمو انداخم پایین و نگاهمو دوختم به سنگ فرش خیابون که نکنه باز ... نکنه باز خوب جان تک تک ذرات کوچه و خیابون بودنتو بهم مشق کنن که من باز مسخ بشم و من باز خیره بشم به جایی که نیست و باز و باز و باز.. چی نصیبت میشه از این همه تکرار؟ کاش انقد نرم نبود پیراهنی که سبز بود.. اگه سبز نبود میتونستم دوستش داشته باشم یا اگه نرم نبود میتونستم ازش بدم بیاد.. تو چی گیرت میاد این وسط خوب جان؟ .. از اینکه من این وسطم بدون اینکه بدونم کجام چی گیرت میاد؟ اخ خوب جان یه جایی وسط دلم بد درد میکنه بد..
هی غم رو غم میاد، یه جا سیل میشه یه جا برف میباره یه جا آتیش میگیره یه جا رو خاک پر میکنه یه جا آدم حسابمون نمیکنن و ...
تلویزیون رو که روشن میکنیم باید یکی یکی به این خبرها گوش بدیم..
حس خوبی ندارم اصلا، انگار که باید منتظر یه اتفاق بزرگ باشم ...