حرفهایی برای گفتن...

  • ۰
  • ۰

مغزهای بسته

یه سری آدما هم هستن که یه سری از اطلاعات رو از محیط دریافت کردن بعد نشستن یه گوشه با عقل و منطق (باز هم بسته) خودشون اونارو تحلیل کردن و نتیجه گیری کردن، یه نقطه گذاشتن تهش و گفتن تمام از این به بعد نه چیزی وارد میشه نه خارج، اینا همونایی هستن که ممکنه هر روز ببینیمشون. میتونن از هر قشری باشن میتونن تحصیلکرده یا بی سواد باشن و ...

تحلیل موقعیت حال و تصمیم گیری بر اساس زمان و مکان موجود تواناییه که از هر کسی بر نمیاد...

  • زینب
  • ۰
  • ۰

آژیر

قبلنا صدای آژیر که میشنیدم ته دلم تند تند دعا میکردم که خدایا کمکش کن حالش خوب بشه، الان صدای آژیر دلشوره ای تو دلم میندازه که وصف شدنی نیست...

روز عجیبی بود پنج شنبه، یکی یکی ماشینهای آمبولانس و آتیش نشانی و پلیس رد میشدن و آژیر میکشیدن و من زیر لب دعا میخوندم، ولی تنها چیزی که بهش فکر نمیکردم کشته شدن سرنشینای همون ماشینا بود - براشون دعا نخوندم - فکرشم نمیکردم فکرشم نمیکردم فکرشم نمیکردم... فکرشم نمیکردم همینایی که از جلوم رد میشن تا یه ساعت دیگه زنده نیستن، فکرشم نمیکردم زندگی انقد کوتاهه، فکرشم نمیکردم زمان انقد زود میگذره و با اینکه بهم ثابت شد و میدونم هنوز هم فکرش رو نمیکنم که ممکنه منم جزءی از این چرخه باشم...

  • زینب
  • ۰
  • ۰

شعر...

اگر برای ابد هوای دیدن تو نیوفتد از سر من چه کنم
هجوم زخم تو را نمی کشد تن من برای کشته شدن چه کنم
هزار و یک نفری به جنگ با دل من برای این همه تن چه کنم



سینا سرلک خوند...
  • زینب
  • ۰
  • ۰

تو متن های قدیمی، عکس های قدیمی، حتی تو کتابای قدیمی دنبال خودم میگردم..

گرد و خاک ازشون بر میدارم و به این فکر میکنم که دوسش داشتم? 

عجب میگذرد...

  • زینب
  • ۰
  • ۰

1984 و ...

دارم کتاب "1984" رو میخونم، ببین نمیخوام در مورد کتاب بنویسم یعنی مینویسم اما بعدا، شاید...

یه جایی یکی که یادم نمیاد کی بود و کجا بود بهم گفت ادما بعد یه مدت خیلی ریز و یولش تبدیل به کسی میشن که ازش بدشون میومده، اینو من تجربه کردم واقعا عملیه، ببین تا حالا شده یه جایی از زندگیتو تحریف کنی? مثلا دروغکی یه ماجرایی رو یه جور دیگه مثلا اونجوری که به سلیقه ت نزدیکتره برای کسی یا کسانی تعریف کنی بعد هی تعریف کنی هی فکر کنی هی تعریف هی فکر بعد یهو بمونی سرگردون این وسط که حقیقت واقعا چی بوده? خیلی وحشتناکه دقت کن لطفا، ببین تو یهو میبینی که نمیدونی دقیقا چه اتفاقی حقیقته نمیدونی چی تخیل و سلیقه ته و چی واقعیته...

ببین عزیزم وایسا بهتر برات بگم تا حالا شده زندگی دومتو وارد زتدگی اولت کنی? حالا حتما میپرسی زندگی اول و دوم دیگه چیه? خیلی خب میگم، زندگی اول همونه که هر روز اتفاق میوفته و زندگی دوم هم البته که اتفاق میوفتهاما تو ذهنته که اتفاق میوفته، حالا فکر کن این دو تا با هم قاطی بشن بعد جوری به که نتونی از هم جداشون کنی، بشینی وسطو بگی کدوم حقیقته کدوم تخیل ??

ببین میدونم گیجت کردم ولی از کجا معلوم حقیقت حقیقته و خیال حقیقت نیست?

دلم هوای چایی های تلخ بابامو کرده...

  • زینب
  • ۰
  • ۰

میم ، ی

تمام زندگیم رو فدای میمی میکنم که اخر اسمم میگذاری...

هیچ کلام عاشقانه ای برام زیباتر از زینبی صدا کردنای مامانم نیست...


پ.ن1: خط اول رو تو نت اتفاقی دیدم و چون خیلی این میم رو دوست دارم گذاشتمش اینجا، حس مشترک...

پ.ن2: مادرم خیلی توداره و زینبی صدا کردنش نهایت ابراز احساساتشه :)

پ.ن3 : نزاریم "میم" و "ی" ازمون دور بشه شاید دیگه تکرار نشد...

  • زینب
  • ۰
  • ۰

هیچ وقت از ظرف شستن خوشم نمیومد، قابلمه افتاد از رو کابینت افتاد رو دماغم درد داره ،یه کوچولو ورم کرده و کبود شده، دیروزم یکی از مرغ عشقا مرد، خیلی غم انگیز بود مرگش و قاتلش من بودم، گلدون کاکتوس رو گذاشتم رو قفسش اونم خریت کرد کله ش رو داد بیرو قفس گل کاکتوس رو خورد، اول پاهاش فلج شد بعد انقد بال بال زد که بالهاش خونی شد بعدم یک ساعت اروم شد و مرد، خودمو مقصر میدونم اگه گلدونو نمیزاشتم رو قفسش نمیمرد...

دماغم درد میکنه...

باورت میشه? بیشتر از یکسال گذشته... الان جایی هستم که همیشه میخواستم باشم، زندگیم جوریه که میخواستم باشه، اما هنوز یه چیزی تغییر نکرده، باورت میشه?

  • زینب
  • ۰
  • ۰

دیروز رفتیم انقلاب، خب راستش برای اولین بار،شگفت انگیز بود، والا نمیدونم شگفت انگیز کلمه درستیه یا میتونهمنظورمو خوب انتقال بده یا نه، خب در هر صورت عجیب بود برام، اول اینو بگم که" بارکد" فیلم خیلی قشنگیه، خوشمان امد، به طرز بازم شگفت انگیزی من از بهرام رادان و فیلماش خوشم میاد، درسته شهاب حسینی همه مدله خوش تیپه ولی بهرام رادان خیلی خوش تیپه... :)))

خب زیاد دور نشیم از بحثمون، راستش از دیروز تا الان مدام تو ذهنم داشتم متن مینوشتم بعد گفتم بیام اینجا و ثبتش کنم ....

بیا حراجش کردم کتاب دونه ای هزار تومان

اینو داد میزد اقاهه، مگه میشه? کتاب? حراج? خب من دیده بودم دستفروش کتاب بفروشه، ولی خب اونایی که دیده بودم معمولا یه شخصیت خاص داشتن مثلا همشون یه نوع ارامش خاصی داشتن که من فکر میکردم حداقل بیشتر کتاباشونو خوندن و ...

اما دیروز فرق داشتن، کتابا رو هم کوه شده بود و یکی بالا سرش داد میزد

"بیشعوری" رو اکثر فروشنده ها داشتن، کتابش منظورمه ها!! تو اولین بساط نگاه کردم بهش، پشت جلد نوشته ببود 16 هزار تومن، فروشنده گفت به من هشت تومن! هیجان انگیز بود کتاب که این روزا خیلی گرونه رو نصف قیمت بخری. اولش دلم یه جوری شد گفتم نه بریم.. از چند تا بساط دیگه گذشتیم اخ که همشون بیشعوری رو داشتن و منم دلم بدجور میخواستش خب، خلاصه خریدمش، پنج تومن...

الان هی با خودم میگم من بیشعور نیستم?

  • زینب
  • ۰
  • ۰

دفترچه بیمه

خب من تا چند ماه پیش دفترچه بیمه نداشتم، بعد اینکه دفترچه دار شدم کلی خوشحال بودم (نمیدونم چرا ولی بودم!)

پشت دفترچه هم که با خط خوش و خوانا به نقل از رهبر نوشته:

«ما میخواهیم اگر کسی در یک خانواده مریض شد،بیش از رنج مریض داری، رنج دیگری نداشته باشد»

گذشت و من مریض شدم، برای اولین بار خوش و خرم  از اینکه تحت پوشش بیمه هستم دفترچه گرفتم دستم رفتم مطب دکتر، تو اولین قدم منشی دکتر گفت دفترچه تامین اجتماعی قبول نمیکنیم، خب من یکم ناراحت شدم ولی باز امیدوار بودم که دارو و ازمایشات و این چیزا هست هنوز، دکتر برام آزمایش نوشت رفتم آزمایشگاه، متصدی محترم گفت آزمایشاتتون تحت پوشش بیمه نیست، من باز به داروها فکر میکردم که مسئول داروخانه با بی رحمی تمام گفت داروهاتون آزاد حساب میشه خانم بیمه قبولشون نمیکنه...

یکم فکر کردم به این نتیجه رسیدم شاید منظور آقا سرماخوردگی خفیف بوده و مشکل از منه که بد متوجه شدم!!

  • زینب
  • ۰
  • ۰

گتجایش

گنجایش دیگری ندارد دل من

همچون قدح شراب لبریز توام


محمدرضا شفیعی کدکنی

  • زینب